تاریکی چشمانم را خفه کرده است.نفس عمیق می کشم و می گویم پس این دستان لطیف و نازت کجاس؟
دستهایم را رها می کنم و روی زانو می ایستم.دوباره نفس عمیق می کشم.سرم را ارام کمی به راست و کمی به چپ می چرخانم و عطر بودنت را مزه مزه میکنم. ارام زانو هایم را روی زمین می کشانم تا اینکه دست مهربانت همچون شبنمی روی سرم می نشیند.
ارام دستم را روی دستت می کشم و اهسته تنت را لمس می کنم و دستانم را روی پایت می گذارم.مرا به سمت خود می کشانی و دوباره دستم را با دستهای گرمت می گیری .
زمزمه می کنی بیا عشقم.نفس هایم تند میشود و دستان من گرمتر و تپش های قلبم بی اندازه تر.
بازویت رامی بوسم و لباس نخی گشاد سفیدت را به صورتم می کشم. دستهایت را پشت گردنم انداخته ای و ارام دراز می کشی نفسهایت به صورتم می خورد و بی تاب می شوم و لبهایت را بیکباره می بوسم.دوستت دارم.
دریچه ای اعتماد اینجایست جایی که روح و جسمت عریان است.وفاداری تو را می شود از نگاهت خواند.حتی اگر تاریکی همه عالم را در بر بگیرد.و عشق از نظر من وفادار بودن به دوست داشتن است. و می دانم تو به دوست داشتنم وفاداری و این تنها امید من برای زندگیست.و این بودنه منه توست که دلگرمی است برای من حتی اگر فرسخ ها از من دور باشی یا سالها بی خبر.
بادبانهای عشقت را بالا می دهم و لنگر تنهایی را از این جزیره ی مات و مبهم برمیدارم و تو را ناخدای عشق خود می دانم و با تمام وجود در مقابل تمام طوفان ها و موج های خروشان می ایستم و تو را سالم به ساحل آرام زندگی می رسانم.زندگی یعنی در کنار تو بودن و خوشبختی هم یعنی زندگی.
موهایت را دستم می کشم و لباست را باز می کنم و ارام سینه ات را می بوسم.و سرم را روی تن آرامت می گذارم.....

هرجاهیچ جا همه جا یک جا...
ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: موجودی به نام من
بازدید: 53