بازویت را فشار می دهم و آه از نهادت بلند می شود و باز بی رحمانه تر بازویت را کش می دهم تا کنار گاری.ماسه ها را از روی همان گاری که پیزوری می خوانیش کنار می دهم تا جایی برای نشستن داشته باشی .دستم را براده چوبی زخمی می کند و همچنان که از انگشتم خون می چکد با غضب به چشمانت زل می زنم.دلت خنک شد ؟ همین را می خواستی.همینجا بتمرگ تا باقی وسایل را بیاورم .
وقتی برمی گردم تکه پارچه ای از آستینت که پاره کرده ایی دور انگشتم می پیچانی و به آرامی به من نگاه می کنی .هنوز در چشمانت اشک درد بازویت نمایان است.این کار را می کنی که چه ؟ اگر فکر کرده ایی که برایت لباس می خرم فکر بیخودی کرده ایی .من پول شکم تو یکی را ندارم سیر کنم.انتظار پیراهن نداشته باش.
افسار اسب را می گیرم و با عصبانیت تازیانه می زنم ... یک بار ... دو بار و بار سوم صدایت را بلند می کنی هی مرد کشتی حیوان زبان بسته را .
برمیگردم عقب و تازیانه را بالای سر می آورم.تو یکی چاک دهنت را ببند، با این وضع شب را باید در بیابان بخوابیم و نثار گرگها شویم.به چشمانت زل می زنم.همچنان آن عقب که تکان های گاری استخوانهایت را نرم می کند سرت را بر می گردانی ...
تندتر برو حیوان ... هی .... هی
آرام آرام از شهر خارج می شویم.به جاده خاکی و سربالایی روستا می رسیم.که صدای ناله ات بلند می شود برمیگردم می بینم روی زمین پخش شده ایی.
هول می کنم.حوش حیوان حوووووش.... سریع از اسب پیاده می شوم.بالای سرت مثل عزرائیل حاضر می شوم.آخر چه مرگت است تو امروز.دسته پا چلفتی .دستم را بالا می برم تا سیلی نوش جانت کنم.دستت را بالا میاوری و قسمم می دهی تو رو جون عزیزت نزن.اما من سیلی را بر گونه ات می خوانم.اما سیلی که نه از غضب بود...
دستت را می گیرم.تکانی بخودت بده لامصب.می خواهی داد بزنی و دردت را نمایان کنی اما ترجیح می دهی چشمانت را پرمروارید کنی و دل مرا بلرزانی.نمی توانی بایستی ،بغلت می کنم،دستت را دور گردنم حلقه می کنی .
روی گاری سوارت می کنم.می روم افسار اسب را بگیرم اما فکری دیگری که نکند بار دیگر بیفتی در سرم رخنه می کند.دوباره می آیم به سمتت : سوار کولم شو. سکوت کرده ایی و امتناع از حرفی که می زنم.داد می زنم حتما باید زوربالای سرت باشد؟ لامصب بیا دیگر.بدون هیچ حرفی دستت را از پشت به دستم می دهی و پاهای ناتوانت آویزان می شوند.احمق دستت را دور گردنم حلقه کن. به سمت گاری می روم و افسار اسب را به تو می دهم.
غروب میشود و آرام در گوشم ترانه های محلی را زمزمه می کنی .
وسط ترانه خواندنت می پرم.وزنت کم است زر زر هم بکن...
شروع می کنی به گریه کردن.بگذار مرا زمین ، من عجوزه با پای لنگ دیگر بدردت نمی خورم.بگذار امشب اینجا بمانم و گرگها مرا بدرند. به مردم روستا هم بگو زنم در راه جان سپرد.
پاهایت را تکان می دهی ... بگذار مرا... بگذار.
روی گاری می گذارمت.قمقمه آب را بهت می دهم : خوب آب بخور تا سیراب نصیب گرگها شوی .دوست ندارم فردا گرگها جلویم را بگیرند و از خشکی و عجوزیت مرا هم بدرند.بر روی تخته سنگی می نشینم.چپوغم را آن پشت دود کرده ایی.وقتی بر می گردم نصف آب را خورده ایی و چپوغ را آماده کنار گذاشته ایی.قمقمه و چپوغ را بر می دارم و جلويت می نشینیم.اندکی بعد پشتم را بهت می کنم و می گویم همین عجوزه لنگ به است از زیبا روی الدنگ.
دوباره کولت می کنم تا آبادی.صدای واق واق سگ آرامشم می دهد که دیگر نصیب گرگها نمی شویم.هر قدم که به خانه نزدیک تر می شويم احساس بهتری دارم.هیچوقت در تمام این همه سال زندگی با تو اینچنین احساسی نداشتم.شاید به زمزه های تو شاید چیز دیگری مرا عاشق کرده بود.جان تازه ایی گرفته بودم.تمام پله ها را بالا رفتم.ایوان را آماده کردم.برایت مرهم آوردم.پایت راجلويم گذاشتم و آرام دو دستی برپایت مرهم کشیدم.کبودی چشمت نمی دانم چرا امشب جانم را گرفت.
شروع کردم به حرف زدن:فردا حتما می برم پایت را جا بندازند.بعدش خوب میشوی و دوباره باید نان بپزی برایم از آن نان های خوشمزه ات و از آن غذاهای لذیذت.از گندم ها گفتم از خرمن و از مردم روستا و از هر چیزه بیخودی که به ذهنم می رسید برایت می گفتم تا لب تر کنی و با من هم کلام شوی.حس عجیبی درونم را آشفته کرده بود.
قهر نکن دیگر.من غلط کردم.دیگر دستم را برویت بلند نمی کنم.ای کاش دستم می شکست و نمی زدمت و ای کاش لال می شدم و صدایم را برایت بلند نمی کردم.بلند میشوم که بروم دستم را می گیری و می بوسی بدون هیچ حرفی .
به اتاق مهمانی می روم.ژاکت زیبای دستبافی را می بینم.آن را تنم می کنم .حالا می فهمم راز چشمهای خواب زده ات را.فریاد می زنم چه خوشگل بافتی ایی مثل همیشه.ولی همیشه به تو نگفتم که چقدر زیبا می بافی و یک چیز دیگر سالهاست که نگفتم که دوستت دارم.به پشت در ایوان بر می گردم.خجالت زده ام و از پشت در می گوییم: دوستت دارم زن . من حس عجیبی دارم و عاشقت شده ام.
داخل ایوان می آیم تا رویت را ببوسم ، اما تو نیستی و من از توهم با تو بودن در می آیم. از ایوان خود را به پایین می اندازم و به سمت بیابان می دوم...
نویسنده : خانم خیراللهی
هرجاهیچ جا همه جا یک جا...ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: موجودی به نام من
بازدید: 56